تبلیغات
پایگاه مقاومت اینترنتی امام خامنه ای پایگاه مقاومت اینترنتی امام خامنه ای - مطالب ابر شهیدان| مجموعه پوستر ها، فیلم ها، مقالات، کتاب ها ، نرم افزار ها و دیگر آثار ارزشی
پایگاه مقاومت اینترنتی امام خامنه ای
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط عرفان | نظرات ()
دور از واقع نیست اگر بگوییم بیش از نیمی از تاریخ این سرزمین به جنگ‌های گرم و كشمكش‌های سرد گذشته است. هنوز غبار سم اسبان مغول، ننشسته بود كه تیموریان تاختند، و پس از آن غُزها و سپس صلیبیون و از آن پس عثمانی‌های آناتولی و چندی بعد، سپاه دریایی پرتغال و بلژیك از جنوب، و آنگاه روس و انگلیس و ... . چنین است كه در جویبار سرنوشت این ملت مظلوم، هماره خون جاری بوده است، و بدین روی بر بام حیاتشان همیشه پرچم مقاومت در رقص و اهتزاز


چرا ایستادیم ؟

ایرانیان، در طول تاریخ پر نشیب و فراز خود، جنگ‌های بسیاری را تجربه‌ كرده‌اند. دور از واقع نیست اگر بگوییم بیش از نیمی از تاریخ این سرزمین به جنگ‌های گرم و كشمكش‌های سرد گذشته است. هنوز غبار سم اسبان مغول، ننشسته بود كه تیموریان تاختند، و پس از آن غُزها و سپس صلیبیون و از آن پس عثمانی‌های آناتولی و چندی بعد، سپاه دریایی پرتغال و بلژیك از جنوب، و آنگاه روس و انگلیس و ... . چنین است كه در جویبار سرنوشت این ملت مظلوم، هماره خون جاری بوده است، و بدین روی بر بام حیاتشان همیشه پرچم مقاومت در رقص و اهتزاز.

چرا و چیست آنچه موجب خشم و تجاوز دیگران است، و چگونه است كه بوم جنگ هرگز از بام ما برنمی‌خیزد؟ آیا سرزمین ما را مواهبی است كه همگان را به طمع می‌اندازد؟ آیا ایرانی مسلمان و مسلمان ایرانی، سخنی دارد كه باید خاموش گردد و پنبه سكوت در دهانش كرد؟ آیا كاستی‌های ما، چنین سرنوشت ناراستی بر ما رقم زده‌ است؟ ما چگونه مردمی بودیم كه باید در روستای گلستان و تركمن‌چای، پای عهدنامه‌هایی را امضا می‌كردیم كه هنوز داغ آن سینه‌ها را می‌سوزاند و دل‌ها را می‌شوراند؟

دریغا كه مغول را راندیم، اما تیمور را سفره تسلیم گستراندیم؛ صلیب‌ها را شكستیم، اما از جنگ با همسایه عثمانی طرفی نبستیم؛ پرچم مشروطه افراشتیم، اما پانزده سال بعد، با همان پرچم، چكمه‌های رضاخان را برق انداختیم. چرا؟

پاسخ را باید از آنان پرسید كه تاریخ می‌دانند و مردم‌شناسی خوانده‌اند و جهان را آن‌گونه كه بوده است، می‌شناسند. آنچه در این نوشته كوتاه بر ماست، اشارت به دفاعی است مقدس و شكوهمند كه چراغ آثارش هنوز می‌درخشد و تا روزی كه ایرانی می‌زید، از این نور، پرتو غیرت و معرفت می‌گیرد.

در آخرین روزهای گرم تابستان 1359، جغد شومی در آسمان آبی ایران پدیدار شد و از آن پس مارهای بسیاری به سوی مرزهای جنوب و غرب ایران خزیدند. هنوز ریشه‌های انقلاب دینی، اندیشه‌های مردم را نپیموده بود كه دست‌های آهنین جور، جنبیدن گرفت و نهال تازه سرازخاک برآورده را آماج تبرهای خشم و كینه دیرینه خود كرد. چه می‌باید می‌كردند مردمی كه هنوز طعم انقلاب خویش را هم نچشیده بودند كه ناگاه بر سر و روی‌شان تیر و بمب و گلوله، باریدن گرفت؟ جنگیدند و دفاع را این‌بار بر خود همچون نماز و روزه فریضه انگاشتند. چنین بود كه نخستین برگ‌ها از دفتر دفاع مقدس ورق خورد و آن شد كه دیدیم یا شنیدیم، و پس از ما سینه‌به‌سینه، نَقل و نُقل مجالس خواهد شد. از جنگ و دفاع گریزی نداشتیم و این «ناگزیر» را به فال نیك گرفتیم؛ زیرا باید كه یکبار و برای همیشه، جهانیان را خبر می‌كردیم كه از معجون ایران و اسلام، جز غیرت و آزادگی برنمی‌خیزد.

برای خواندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید.



ادامه مطلب
طبقه بندی: اندیشه سیاسی اسلام،  مردان خدا،  مناسبت ها،  بسیج،  دل نوشت، 
برچسب ها: شهدا، دفاع مقدس، چرا شهدا ایستادند؟، مردان مرد، سبک بالان عاشق، شهیدان، از خاک تا افلاک، چرا ایستادیم ؟،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 تیر 1390 توسط عرفان | نظرات ()
 
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید احمد پلارک متولد 1344 و اصالتاً تبریزی بود. ایشان فرمانده آ ر پی جی زنهای گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. شهید پلارک سال 66 در عملیات کربلای 8 ،شلمچه، به شهادت رسید. 
 متنی را که خواهید خواند وصیت نامه شهید احمد پلارک است که در ظهر عاشورا نوشته شده است. وی در وصیت نامه اش با تاکید خواسته جمله ای را بر روی سنگ قبرش بنویسند اما معلوم نیست چرا این درخواست برآورده نشده است.
 متن زیر دستنوشته شهید پلارک است که ذیل آن تصویر قبر ایشان نیز قرار داده شده است.
 
روحمان با یادش شاد
 
بسم ا... الرحمن الرحیم
 
ستایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نمود و اگر ما را هدایت نمی کردما هدایت نمی شدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنده کردی اسلام را با خونت و با خون انصار و اصحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابد پایدار و بیمه کردید . ( یا حسین دخیلم ) آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده میرویم برای گرفتن انتقام آن سینه  سوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کن تا بتوانیم برای یاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فرمانبرداری به این رهبر و انقلاب عنایت بفرما . خدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضی بفرما و ما را به آنها ملحق بفرما .

خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و ا... اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستارالعیوبی را بر می داشتی میدانم که هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به کرمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی العفو...

بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید.

 ظهر عاشورا 24/6/1365

سید احمد پلارک




طبقه بندی: اندیشه سیاسی اسلام،  مردان خدا،  بسیج،  دل نوشت، 
برچسب ها: تنها خواسته شهید پلارک که برآورده نشد، شهدا، شهید پلارک، وصیت نامه، شهیدان، وصیت نامه شهید پلارک،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط عرفان | نظرات ()

در دیدار شاعران آئینی با رهبر معظم انقلاب، كه روز چهارشنبه 25 خردادماه برگزار شد، معظم‌له در رهنمودهای‌شان شاعران را به موضوع دفاع مقدس و پاسداشت یاد شهیدان دعوت كردند و از مباحث مهم در این‌باره كه كمتر به آن پرداخته شده، به مقوله‌ی «جانبازان شهید» اشاره فرمودند:
«یكى از همین چیزهائى كه مربوط به جنگ است و از چیزهائى است كه ذهن من را مشغول میكند، این جانبازهائى هستند كه بعد از مدتى به شهادت میرسند؛ این خودش یك موضوع ویژه است؛ این غیر از شهیدى است كه در جبهه شهید شده و درباره‌اش هم شعر گفته شده؛ این انسانى است كه یك تجربه‌اى را گذرانده و رنجى را تحمل كرده، آخرش هم شهید شده. بگردید موضوعات اینجورى را پیدا كنید.»

در پایان این دیدار، یكی از شاعران از حضرت آیت‌الله خامنه‌ای خواست كه در این موضوع، «مطروحه‌ای» را طرح فرمایند تا شاعران به استقبال آن، شعر بسرایند. [مطروحه چیست؟]
ایشان نیز ساعتی پس از پایان محفل، مطروحه‌ی زیر را بر صفحه‌ی كاغذ نگاشتند و از شاعران آئینی خواستند تا بر اساس آن، شعر بسرایند. متن مرقومه به شرح زیر است:

«بسمه تعالی
بفرمائید اگر دوستان مایل‌اند، این مطلع را بسازند
خطاب به جانبازِ شهید:

رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل»

http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1390/13900330219e4786.jpg
علاقمندان و شعرای گرانقدر،‌ در صورت تمایل می‌توانند ابیات سروده‌ی خویش را در ذیل همین مطلب برای ما ارسال كنند،‌ تا در این پایگاه اطلاع‌رسانی منتشر شود.


طبقه بندی: امام خامنه ای،  مردان خدا،  بسیج،  شعر، 
برچسب ها: شهدا، شهیدان، جانبازان، شهید زنده، مطروحه‌ای از رهبر انقلاب برای «جانبازِ شهید»، مطروحه‌ای از امام خامنه ای برای «جانبازِ شهید»، امام خامنه ای، شعر،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 خرداد 1390 توسط عرفان | نظرات ()

اولین جایی که بازدید کردیم، به رأس الشهداء معروف بود. دو اتاق در بالای یکی از تپه های مشرف بر شهر سنندج که محل استراحت بچه های سپاه بود و در منطقه ای کاملاً سوق الجیشی قرار داشت و پرچم جمهوری اسلامی بر بالای آن در اهتزاز بود.راهنما توضیح داد که اینجا مکان بسیار مقدسی است؛ چراکه چند ماه قبل حادثه ای بسیار جانسوز در آن رخ داده. او تعریف کرد که...


تپه‌ای با 18 پیکر بی سر

اسفند ماه 1363 قرار شد در ایام نوروز، تعدادی از دانش آموزان ممتاز بسیجی را در قالب اردوی بازدید از مناطق جنگی به کردستان ببریم. یکی از پایگاههای پشتیبانی کننده جنگ در کردستان، سپاه اصفهان بود و قاعدتاً کارها برای ما اصفهانی‌ها، در آنجا بهتر هماهنگ می شد. ایام گذشت تا روز موعود فرا رسید. ساعت 6 عصر، همراه با دو روحانی، آقایان مرتضوی و شاکران با یک اتوبوس از اصفهان حرکت کرده  بعدازظهر فردا به پادگان سنندج رسیدیم.

این پادگان چند ماهی بود که امنیت نسبی پیدا کرده و از زیر خمپاره های ضد انقلاب خارج شده بود. در ساختمانی درون پادگان مستقر شدیم. برنامه ها را یکی از مسئولین فرهنگی سپاه سنندج، برادر مستوفیان تنظیم و توضیح داد، برادری که از شهدای زنده بود و چندین بار زخمی شده اما باز به مجاهدت و عهدی که با شهدا بسته بود پایبند بود. او در روز اول برای ما چهار برنامه بازدید تنظیم کرده بود. بازدید از مکان رأس الشهدا، دیدار با جانبازی استثنایی، دیدار با خانواده شهید پیشمرگ و در آخر هم بازدید از گلزار شهدای سنندج.

 

رأس الشهداء

اولین جایی که بازدید کردیم، به رأس الشهداء معروف بود. دو اتاق در بالای یکی از تپه های مشرف بر شهر سنندج که محل استراحت بچه های سپاه بود و در منطقه ای کاملاً سوق الجیشی قرار داشت و پرچم جمهوری اسلامی بر بالای آن در اهتزاز بود.

راهنما توضیح داد که اینجا مکان بسیار مقدسی است؛ چراکه چند ماه قبل حادثه ای بسیار جانسوز در آن رخ داده. او تعریف کرد که 18تن از برادران سپاه بعد از مأموریتی سخت برای استراحت به این مکان می آیند و بعد از اینکه مشغول استراحت می شوند، یکی از نیروهای کوموله که خود را به عنوان پیشمرگ کرد مسلمان جا زده و در عین حال راهنمایی گروه را نیز به عهده داشت، داوطلب نگهبانی شده و پس از خوابیدن برادران پاسدار، ضدانقلاب را خبر کرده بود و خیلی بی‌سروصدا و پس از بیهوش کردن آنان، سر تمامی شان را از تن جدا کرده و با خود برده اند. آنان اینکار را برای ایجاد رعب و وحشت انجام داده تا سپاهیان پاسدار را از ماندن در این منطقه بترسانند و بتوانند در پناه این جنایات، کردستان را از این کشور جدا سازند. او اشاره کرد که اتفاقاً بعد از این جنایت ضد انقلاب، خون این شهدا دامان آنها را گرفت و در یک مبارزه جانانه، پایگاه مهمی از آنها لو رفت و با تعداد زیادی کشته و زخمی که چندین برابر 18نفر بوده، پایگاهشان به طور کامل منهدم شد.

 و من که حال خودم را نمی فهمیدم، از روی تخت برخواستم، پایین آمدم و به طرف حیاط رفتم. اصلاً حواسم نبود که چراغ را روشن کنم؛ چرا که همه جا کاملاً روشن بود و بعد از چند دقیقه که به اتاق برگشتم، دیدم اتاق تاریک است. نه نوری، نه کسی! به طرف در خانه رفتم، در را باز کردم. بوی عطری عجیب در کوچه پیچیده بود، اما کسی نبود. به خانه برگشتم. وسط حیاط بودم که یک مرتبه مادرم در را باز کرد

دیدار با جانبازی استثنایی

پس از گذشتن از چند خیابان داخل کوچه‌ای وارد منزل کوچکی شدیم. این محل که تقریباً در حاشیه سنندج بود، حال و هوای عجیبی داشت. پارچه هایی در دو سمت کوچه و اطراف خانه زده شده بود. بچه های محل هم با دیدن ما طرفمان آمدند و با ما وارد آن خانه شدند. چون خانه کوچک بود و دو اتاق بیشتر نداشت، در حیاط منزل جمع شدیم.

جانبازی که با دو عصا و به آرامی حرکت می کرد از ساختمان خارج شد و بر صندلی کنار دیوار حیاط نشست. برادر راهنما ضمن معرفی ما به او، از ایشان خواست داستان خود را برای ما تعریف کند. برادر جانباز هم در‌حالی‌که از سرخی صورتش معلوم بود تعریف داستان برایش آسان نیست، ابتدا خود را معرفی کرد: من پاسدار هستم و حدوداً دو سال و اندی است که وارد سپاه پاسداران شده ام.

سال گذشته در یک کمین ضد انقلاب با گروهمان محاصره شدیم و تمامی افرادمان در درگیری زخمی و یا شهید شدند و من هم تیر خوردم. فرمانده آنان (ضد انقلاب) آمد و یک‌ یک زخمی‌ها را تیر خلاصی زد تا به من رسید. از اسمم که روی لباسم بود فهمید که کرد هستم. تنها یک تیر به پایم خورده بود. از من خواست سرپا بایستم. بعد از پشت سر با اسلحه ژ3، هشت گلوله از گردن تا پایین کمر روی ستون فقراتم شلیک کرد و در همان حال به زبان محلی گفت: میخواهم زجرکش‌اش کنم که راحت نمیرد و همه بدانند ما با هم‌محلی هایمان که به آرمان ما وفادار نباشند سخت تر از دیگران برخورد می کنیم.

تپه‌ای با 18 پیکر بی سر

من از صبح که کمین خوردیم تا عصر، وسط جاده افتاده بودم و خون زیادی از بدنم رفته بود، اما خداوند نخواست و در من لیاقت ندید که شهید شوم. گشت سپاه رسیدند. اول فکر کرده بودند شهید شده ام، اما وقتی داشتند مرا به طرف معراج شهدا می‌بردند، دیدند که هنوز نفس می کشم. فوری مرا به بیمارستان بردند و بستری ام کردند. پس از مدتی زخم هایم بهبود یافت. اما از آنجا که گلوله ها به نخاعم برخورد کرده و قطع نخاع شده بودم، کاملاً بی حرکت بودم و چند ماهی را در آسایشگاه جانبازان دائماً روی تخت بودم.

شخصی در موقعیت من می بایست حتماً پرستار داشته باشد و یک نفر کارهایش را انجام دهد. مادرم طاقت نیاورد و به هر شکلی بود مسئولین و خودم را قانع کرد که خودش پرستاری‌ام را برعهده بگیرد. او پس از انتقال به خانه، دائم تر و خشکم می کرد. زندگی برایم سخت بود. با آنکه مادرم برایم هیچگونه کوتاهی نمی کرد، خجالت زده او بودم. تا اینکه شب جمعه شش هفته قبل، مادرم در ضمن حرفهایش به حالت خبری گفت: میدانی امشب شب شهادت مادر سادات، حضرت فاطمه زهرا(س) است و منزل فلانی (یکی از خویشاوندان) مراسم گرفته اند.

گفتم: شما شرکت کن.

گفت: نه! مراسم من تویی.

از من اصرار و از او انکار که نمی روم، شاید تو کاری داشته باشی.

گفتم: نه! کارها را انجام میدهم. شما برو برای من هم دعا کن.

و بالاخره او را راضی کردم برود. یکی دو ساعت بود که رفته بود و هوا هم تاریک شده بود. پیش خودم گفتم نکند موقع دستشویی ام باشد و دوباره بستر خود را نجس کنم و کار مادر پیرم زیاد شود. آخر مگر این پیرزن چقدر باید برای من صدمه بخورد. از طرفی هم نمی توانستم تکان بخورم. دلم گرفت. شروع کردم با صدای بلند گریه کردن و به بی بی دو عالم متوسل شدم و چندین بار گفتم امشب شب شهادت شماست، شما رفتید راحت شدید، چرا من مثل هم‌ قطاری ها و دوستان پاسدارم شهید نشدم؟ چرا باید آنقدر عاجز شوم که نتوانم کار خودم را خودم انجام دهم و خلاصه حالی پیدا کردم. درحالیکه نمیدانم خواب بودم یا بیدار، اتاق کاملاً روشن شد، ناگهان دیدم خانمی روی صندلی (کنار اتاق) ـ که معمولاً مادرم می نشست ـ نشسته و نوری کامل اطراف چادر او را احاطه کرده، گفتم مادر کی برگشتی چرا صدای در نیامد؟! شرمنده شده بودم که او صدای گریه مرا شنیده و الان غصه می خورد. که آن خانم گفت: تو خودت مرا صدا کردی!

گفتم: من کی شما را صدا زدم. من داشتم خانم فاطمه زهرا(س) را صدا می کردم.

امروز، نمی دانم چند نفر از آن گروه زنده اند، ولی تصاویر یادگاری تمثال شهیدانی همچون؛ شهید «امیر بادکوبی»، را به عنوان نمونه همیشه در خاطره ها نگاه می‌دارم؛ شهیدی که از بهترین ورزشکاران رزمی در غرب اصفهان به حساب می آمد.

او در عملیات «کربلای 4» خدمه خمپاره 60 میلیمتری بود که قایق تندروشان را دشمن بعثی زد و به قعر آب های اروندرود رفت و شهید مفقودالجسد شد.

ایشان بدون معطلی فرمود: بلندشو! بلندشو! خودت میتوانی کارهایت را انجام دهی و نیاز به کسی نداری. بلندشو.

و من که حال خودم را نمی فهمیدم، از روی تخت برخواستم، پایین آمدم و به طرف حیاط رفتم. اصلاً حواسم نبود که چراغ را روشن کنم؛ چرا که همه جا کاملاً روشن بود و بعد از چند دقیقه که به اتاق برگشتم، دیدم اتاق تاریک است. نه نوری، نه کسی! به طرف در خانه رفتم، در را باز کردم. بوی عطری عجیب در کوچه پیچیده بود، اما کسی نبود. به خانه برگشتم. وسط حیاط بودم که یک مرتبه مادرم در را باز کرد و وارد منزل شد و با دیدن من از هوش رفت. برخاستم کمی آب آوردم و به صورتش پاشیدم. به هوش آمد. مرا نگاه می کرد و گریه می کرد. من هم به او نگاه می کردم و گریه می کردم.

پس از ساعتی، تعریف کرد که وقتی در مجلس، سخنران مصیبت حضرت زهرا(س) را خواند و روضه خوان یاد پهلو و سینه شکسته حضرت کرد و گفت: حضرت دستش را به در و دیوار می گرفت و راه می رفت، خیلی دلم شکست و پیش خود گفتم، ای کاش پسر من هم می توانست با دست گرفتن به دیوار راه برود که یک مرتبه دلم به شور افتاد. یادم افتاد که چراغها را برای تو روشن نکردم و شاید الآن به من احتیاج داشته باشی. بلند شدم و هرچه صاحبخانه اصرار کرد که برای شام بمانم، گفتم، نه! باید بروم.

هرچه به منزل نزدیک می شدم، دلشوره ام بیشتر می شد. وقتی وارد کوچه شدم، بوی عطر عجیبی آمد و هنگامی که وارد منزل شدم، بوی عطر بسیار زیاد شد. ناگهان تو را وسط حیاط دیدم و دیگر حال خود را نفهمیدم.

*****

پس از این واقعه پزشکان معاینات مختلفی کردند و گفتند این یک معجزه است که نخاع شما که قطع شده بود، بهبود یافته، اما با توجه به تجربیات پزشکی پیشنهاد می کنیم به این نقطه (ستون فقرات) فشار نیاور. سعی کن گاهی مواقع از عصا استفاده کنی. لذا من با این دو عصا این طرف و آن طرف میروم، تا انشاءالله پس از چندی آنها را هم کنار بگذارم. بچه ها همه موقع خداحافظی با بوس های بر صورت و پیشانی او لبان خود را متبرک نمودند.

تپه‌ای با 18 پیکر بی سر

بازدید از خانواده شهید پیشمرگ

پس از دیدار با جانباز شفایافته، به دیدار خانواده شهید پیشمرگی که از قبل هماهنگ شده بود رفتیم. جمع خانواده شامل، پدر و مادری پیر، چهار بچه قدونیم قد (دو دختر و دو پسر)، همسر شهید، برادران و خواهران شهید حضور داشتند. چون تعدادمان زیاد بود، به سختی در اتاق جا شدیم. از خاطره هایی که هر یک از آنان تعریف می کردند متوجه شدیم که این پیشمرگ مسلمان، عجب انسان خودساخته ای بوده که با شهید شدنش محل را تحت تأثیر قرار داده و همگان به حقانیت راه او پی برده اند. مردم محل چنان احترامی به این خانواده می گذاشتند که بنا به گفته خودشان تا قبل از شهادت چنین عزتی در محل نداشتند.

پدر و مادر شهید که درست به فارسی مسلط نبودند، آخرین خاطره گویان بودند. آنها موقع گفتن خاطراتشان گریه می کردند و این دل همه را سوزاند به شکلی که همه اشکشان جاری شده بود. بعد از خداحافظی، همگی به گلزار شهدای سنندج رفتیم. چه گلزار شهدای منظمی! شما می توانستید وحدت شیعه و سنی را آنجا به عیان ببینید. قبر شهید شیعه در کنار قبر شهید سنی، چنان در کنار هم آرام گرفته بودند که آرامش آن نوید روزگارانی طلایی را می داد.

شب به پادگان برگشتیم و قرار شد فردا، بعد از اذان صبح به یکی از پایگاه های بچه های سپاه در ارتفاعات جاده بوکان برویم. صبح، دو ایفا آمد. همه بچه‌ها و دو روحانی همراه سوار شدند. یک تویوتا کالیبر 50 در جلو و یک تویوتای کالیبر 50 در عقب و دو سه خودروی سپاه هم که نیروهای مسلح سپاه بودند، کاروان را همراهی می کردند.

بچه های حفاظت سپاه می گفتند: جاده صبح ها تا ظهر امنیت دارد، اما چون چندی قبل در همین جاده کمین زده بودند، احتیاط می کردند. تقریباً دو ساعت در جاده های کوهستانی حرکت کردیم. با اینکه روی ایفا چادر کشیده شده بود، که معلوم نباشد نیرو هست یا مهمات، به عنوان مسئول، دلواپس جان بچه ها بودم. از طرفی هم متوسل شده بودم که اتفاقی نیافتد. بالاخره به پایگاه بچه های سپاه رسیدیم. پایگاه نزدیک روستایی کوهستانی بود. مسئول پایگاه گفت: می خواهیم برای وحدت با برادران این روستا، نماز را در مسجد روستا بخوانیم. همه آماده شده بودند و با دو روحانی و مسؤل و دو سه نفر از بچه های پایگاه به مسجد روستا وارد شدیم. مسجدی کوهستانی که آب روانی از بالای کوه می آمد و از کنار آن رد می شد. جایی کنار آب بود که معلوم بود محل وضو گرفتن مردم است. مردم روستا کم کم جمع شدند و صفوف نماز درست شد و همه به روحانی مسجد روستا که مردم محلی به آن ماموستا می گفتند اقتدا کردند.

نماز ظهر که تمام شد یک نفر بلند شد و با آداب کامل یک قرآن آورد (به شکلی که وقتی قرآن را می آورد که به روحانی مسجد برای قرائت بدهد تمام نمازگزاران روی پا ایستادند و بعد همه نشستند. پس از تلاوت، موقع برگرداندن قرآن، باز همه نمازگزاران ایستادند تا قرآن به سر جایش برگشت آن وقت همه نشستند) و بعد روحانی روستا به همه ما خیر مقدم گفت، اما در حرفهایش جمله ای گفت که با آداب مهمان نوازی کاملاً مغایر بود. او رو کرد به مردم و گفت: ای مردم روستا! ما منتظر روزی هستیم که این جنگ کردستان تمام شود و ما با این علمای شیعه (اشاره به آن دو روحانی که همراه ما بودند) بنشینیم بحث کنیم ببینیم آیا ما بر حقیم و درست می گوییم یا اینها؟

تپه‌ای با 18 پیکر بی سر

چشمم افتاد به یکی از برادران روحانی که در حال جابه جا شدن بود، دستش را گرفتم و گفتم: چه کار می کنی؟

گفت: بگذار می خواهم بروم جلوی مردم با او بحث کنم، این چه رسم مهمان نوازی است! ما پشت سر او نماز خوانده ایم، وحدت را عملی به او نشان داده‌ایم، آن وقت او باید چنین بگوید.

گفتم: این روحانی معلوم است که اهل درگیری است و به احتمال زیاد، دستش در دست ضد انقلاب است، اما مردم تقصیری ندارند. ما اینجا برای وحدت آمده ایم، کاری نکنید که درگیری ایجاد شود، او همین را می خواهد، لذا کمی تأمل کنید.

بعد با خوش وبش با مردم خداحافظی کردیم و انگارنه انگار که ما چیزی شنیده ایم و بدون واکنش به حرف ماموستا، از مسجد خارج شدیم. هنگام خارج شدن دیدم بعضی از نمازگزاران روستا و مخصوصاً بزرگان و پیرمردها با او به محاجه برخاسته و به او انتقاد می کنند که این چه رسم مهمان نوازی است؟ اینها مهمان ما هستند، با ما نماز وحدت خواندند، اما تو ما را خرد کردی. باید بروی و از آنها عذرخواهی کنی.

تا آن زمان که آنجا بودیم، ماموستا نیامد. ما هم با بچه ها که دلشکسته بودند، به پایگاه کنار روستا برگشتیم. شب پس از نماز مغرب وعشا، مراسم فاطمیه برگزار کردیم.

یکی از بهترین و جانسوزترین مراسم های فاطمیه دوران عمرم که هیچگاه از خاطرم نمی رود، آن شب بود. نخست، یکی از روحانیان، صحبت کرد و از مظلومیت حضرت گفت. بعد مصیبت خواند و سینه زنی آغاز شد.

مراسم دو ساعت ونیم طول کشید و هرچه می خواستیم تمامش کنیم بچه ها نمی گذاشتند و ادامه می دادند تا بالاخره دعای آخر کار خوانده شد. با دعا برای تعجیل در آمدن منتقم اصلی (امام زمان(عج))، بچه ها رضایت به اتمام مراسم دادند.

شب در پایگاه خوابیدیم و فردا صبح اول وقت شاهد رفتن گردان عملیاتی سپاه به نام جندالله، متشکل از برادران پاسدار که در واقع کوه نوردانی چیره دست و جنگجویانی که معروف بود ضد انقلاب از سایه شان می ترسد، بودیم.

آنها برای گشت و درگیری با ضد انقلاب عازم اهداف از پیش تعیین شده شان بودند، البته بیشترشان به هیئت و لباس برادران کرد. انسان هایی مصمم و ورزیده، که نور از چهره هایشان ساطع بود.

بعد از رفتن آنان با همان حالت اسکورت که آمده بودیم به سنندج برگشتیم و با اتوبوسی عازم اصفهان شدیم.

*****

امروز، نمی دانم چند نفر از آن گروه زنده اند، ولی تصاویر یادگاری تمثال شهیدانی همچون؛ شهید «امیر بادکوبی»، را به عنوان نمونه همیشه در خاطره ها نگاه می‌دارم؛ شهیدی که از بهترین ورزشکاران رزمی در غرب اصفهان به حساب می آمد.

او در عملیات «کربلای 4» خدمه خمپاره 60 میلیمتری بود که قایق تندروشان را دشمن بعثی زد و به قعر آب های اروندرود رفت و شهید مفقودالجسد شد.






طبقه بندی: مردان خدا،  بسیج،  پایگاه بسیج 313 حوزه وبلاگ امام خامنه ای، 
برچسب ها: تپه‌ای با 18 پیکر بی سر، شهدا، شهدای گردان، شهیدان، پرستو های عشق، کجائید ای شهیدان خدایی،