تبلیغات
پایگاه مقاومت اینترنتی امام خامنه ای پایگاه مقاومت اینترنتی امام خامنه ای - شبستان خاطره ها | شوق دیدار| مجموعه پوستر ها، فیلم ها، مقالات، کتاب ها ، نرم افزار ها و دیگر آثار ارزشی
پایگاه مقاومت اینترنتی امام خامنه ای
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط عمار | نظرات ()

مقدمه : این خاطره از زبان -به قول معروف- یک وبلاگ نویس ارزشی است که امروز در فضای سایبری خواندم ... حیف آمد برایتان نگذارمش... آدرس وبلاگ این وبلاگ نویس هم در ادامه مطلب درج شده... خودتان بخوانید و نظر بدهید...!

ماه مبارک رمضان نزدیک است و مقام معظّم رهبری، حضرت امام خامنه ای(مدّظله العالی) طبق معمول هر سال دیداری با شاعران و دانشجویان و خانواده های شهدا و ایثارگران و ... خواهند داشت. به این بهانه و همینطور به خاطر اینکه شدیداً دلم برای «آقا» تنگ شده، در این پست، خاطره ای از این دیدارها تعریف می کنم.

 

سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت؛

 

سال هشتاد و هفت سال پرباری برای من بود. درست است که اردیبهشت ماه آن سال قرار بود بروم عمرۀ دانشجویی و با وجود اینکه ثبت نام کردم و فقط منتظر بودم روز موعود فرا برسد و پرواز کنم به سمت سرزمین نور، امّا آنقدر بی لیاقت بودم و شایستگی چنین سفری را نداشتم که قسمت نشد بروم. نمی دانم. هر چه بود حکمت خدا بود. خودش بهتر می داند چه چیز برای بنده اش خوب و چه چیز بد است! من هم راضی ام به رضای خدا. این از ماه های اوّل سال. امّا اسفند ماه خدا خواست و رفتم اردوی مناطق جنگی جنوب که از این به بعد سعی می کنم از آن سفر پربرکت هم مطالبی بنویسم. ولی بین این دو اتّفاق مهم در ماههای اوّل و آخر سال یه اتّفاق مهمّ دیگر هم افتاد. جایی رفتم که خیلی ها آرزو دارند که آنجا بروند... هر موقع اسمش می آید و هر موقع می خواهم این خاطره را تعریف کنم، چهارستون بدنم می لرزد و اشک از چشمانم جاری می شود و حالم دگرگون می شود. دلتنگی این مکان مقدّس دارد دیوانه ام می کند. می خواهم بگویم دعا کنید دوباره قسمتم شود، ولی می بینم آنقدر همه دوست دارند آنجا بروند که اگه قرار باشد دعا کنید، دعا می کنید که قسمت خودتان بشود! من که چیزی ندارم. ولی حاضرم تمام هستی ام را بدم تا فقط یک بار دیگر آن شب آفتابی برایم تکرار شود. اگر بگویند برای تکرار آن شب باید جانت را بدهی با کمال میل این کار را می کنم. بیت رهبری رفته ها می دانند من چه می گویم.

تازه شاید یک سال بیشتر نبود که به من می گفتند دانشجو. چند روزی مانده بود به ماه مبارک رمضان. یک روز یک آن دلم شکست. گفتم خدایا، تو که می دانی چقدر دوست دارم رخ ماه مولایم را ببینم. کاش منم نخبه بودم و ...!!!

ماه مبارک رمضان فرا رسید و هر شب که دیدار امام خامنه ای با قشر خاصّی(خانواده های شهدا و ایثارگران و شاعران و ...) را نشان می داد، با حسرت خاصّی نگاه می کردم. تا اینکه یک شب برادرم که خودش قبلاً رفته بود بیت رهبری، به خانه آمد و به من خبر داد که توانسته یک کارت برایم جور کند! من از خوشحالی می خواستم فریاد بزنم و تمام عالم را خبر کنم که فردا من می خواهم به زیارت علمدار انقلاب بروم...

آن شب را فقط خدا می داند من چطوری به صبح رساندم. لحظه ای پلک روی هم نگذاشتم. لحظه ها به شدّت کند می گذشت. ناگهان ...

گریه ام گرفت. به یاد خورشید عالمتاب آسمان امامت افتادم و انتظار طاقت فرسا و دوری از یار...

آن شب با هر سختی گذشت و صبح شد و خورشید به دلم تابید! بعد از اذان ظهر آماده شدم که به سمت تهران، انتهای خیابان فلسطین، میعادگاه عاشقان پرچمدار انقلاب اسلامی حرکت کنم. در طول راه چند بار از خوشحالی نزدیک بود گریه ام بگیرد که به سختی جلوی خودم را گرفتم.

بالاخره رسیدم. باورم نمی شد. به خانمی که جلوی در ورودی ایستاده بود و کارتها را کنترل می کرد گفتم: «خانوم، خواهش می کنم یه دونه محکم بزنید تو گوشم تا مطمئن بشم که خواب نیستم. نمی خوام اگه خوابم، بعد از دیدن جمال دلربای آقا بفهمم و حسرت بخورم.» آن خانم هم خندید و لطف کرد و صورتم را نوازش کرد. ولی جای نوازشش کمی درد گرفت! آن سیلی برای من خیلی شیرین و دلچسب بود. ولی صحنه ای دیدم که قلبم آتش گرفت. خانمهایی را دیدم که کنار در ورودی حیاط نشستند و گریه و التماس می کنند که اجازه بدهند آنها هم وارد منزل نور شوند. امّا...

وقتی وارد بیت رهبری شدم، چنان حال خوشی بهم دست داده بود که انگار گرد خانۀ خدا طواف می کنم. می گویم، فقط بیت رهبری رفته ها می دانند من چه می گویم.

وقتی رفتم داخل، هنوز خیلی شلوع نشده بود و من رفتم صف دوم و کنار آن قسمتی که خانمها و آقایان از هم جدا می شوند نشستم! فاصله ام با جایگاه شاید دو یا سه متر بیشتر نبود(همیشه تو تخمین زدن ضعیف بودم!) احساس می کردم قلبم از حرکت ایستاده. شاید هم آنقدر تند می زد که داشت از سینه ام  بیرون می زد. نمی دانم.

لحظه ها به کندی می گذشتند. بالاخره لحظۀ ورود «آقا» فرا رسید. هر بار که پرده کنار می رفت، از جا بلند می شدیم و با دیدن شخصی غیر از رهبر با قیافۀ در هم رفته ای سر جایمان می نشستیم! طاقت همه مان دیگر تمام شد و کاسۀ صبرمان لبریز شد. همگی از جا بلند شدیم و فریاد می زدیم:«ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.» ستونی که کنار من بود، از صدای فریاد منتظران به لرزه در آمد. این را با استفاده از صنعت اغراق نمی گویم. واقعاً همینطور شد.

ناگهان... (یا فاطمۀ زهرا(سلام الله علیها)، یاریم کن بتوانم بنویسم. نفسم بند آمد) شاید همیشه از تلویزیون دیده باشید که وقتی آقا از پشت پرده بیرون می آیند، نور خاصّی در چهرۀ مبارکشان تابیده می شود و صحنه را به صورت اسلوموشن نشان می دهند. آنهایی که تا حالا بیت رهبری نرفتند یا ایشان را از نزدیک زیارت نکردند، شاید فکر کنند تصویربردار و ... افکت دادند و روی حالت اسلوموشن پخش می کنند. امّا خدا شاهد است که اینطور نیست. همۀ این اتّفاقها که می گویم خیلی آرام اتّفاق افتاد.

ناگهان زمان متوقّف شد. پرده خیلی آرااااااام کنار رفت. صحنه ای را که می دیدم باور نمی کردم. چهرۀ پاک و نورانی رهبر مسلمین جهان، تمام چشمانم را پر کرد. لحظه ای احساس کردم که چهرۀ مولایم را تار می بینم.

«ای چشمان من، می دانم تو هم ذوق زده شدی و خوشحالی. امّا از تو خواهش می کنم. تو را به آفریننده ات قسم می دهم تحمّل کنی و اشک نریزی. آفتاب روشنی بخشی طلوع کرده، الآن چه وقت بارانی شدن است؟! بگذار جمال دلربای نایب مهدی موعود را ببینم» امّا اصلاً گوشش بدهکار حرف من نبود. کار خودش را می کرد. همۀ حضّار که به پایان لحظات سخت و طاقت فرسای انتظار رسیده بودند، با چشمان گریان و صدای لرزان شعار می دادند:«ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند... خونی که در رگ ماست، هدیۀ به رهبر ماست... دست خدا بر سر ماست، خامنه ای رهبر ماست... وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد، ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد ... و ...» و امّا آخرین شعار این بود:«حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست...» و فرزند زهرا با شنیدن نام مبارک حضرت امام حسین، چهرۀ پرنورشان تغییر کرد و دگرگون شدن حالشان کاملاً واضح بود و با همان حال سینه می زدند. با اشارۀ ایشان نشستیم. عاشقان مولا شروع کردند به خواندن شعری. یک بیتش را خانمها می خواندند و بیت بعدی را آقایان. وقتی خانمها می خواندند، «آقا» به سمت ما و وقتی آقایان می خواندند، ایشان به سمت آنها می نگریستند. یک بار که روی مبارک ایشان کاملاً به سمت آقایان بود و به سمت ما دید نداشتند(حتماً در تلویزیون دیدید جایگاهی که آقا  در آنجا می نشینند، رو به روی آقایان است. در آن لحظه ایشان رویشان کلّاً به سمت راست بود و به خانمها دید نداشتند) من و دختر خانمی که کنار من نشسته بود، دستمان را بلند کردیم و آرام تکان دادیم. در آن جمع(خانمها و آقایان) فقط و فقط دستان ما بالا بود که... که آقا روی مبارکشان را به سمت ما چرخاندند و برایمان دست تکان دادند! اینجا را دیگر تعریف نمی کنم چه به سر ما دو نفر آمد. خودتان را جای ما بگذارید و حال ما را تصوّر کنید.

وقتی فضا آرام شد، دانشجویان به ترتیب آمدند و نطق کردند. امّا از همه جالبتر کاری بود که شخصی به اسم آقای دهنوی(اگر اشتباه نکنم مسئول بسیج دانشجویی بودند. یادم نیست) انجام دادند که البتّه با این کار حرص حضّار درآمد و ... بله دیگه! فیلم این قسمت را برای دانلود می گذارم که خودتان ببینید!

یکی از دیگر از نطقهای جالب مربوط به خانمی بود که خیلی رک و راست و بدون تعارف از بعضی دستگاهها انتقاد کردند که با عکس العمل عجیبی از سوی جمعی مواجه شدند. امّا رهبر عزیزمان که اتّفاقاً از این برخوردهای صریح بیشتر استقبال می کنند، این خانم را مورد تفقّد قرار دادند و از ایشان به خاطر صراحتشان تشکّر و ابراز خوشحالی کردند. در پایان شخصی از میان جمع تقاضا کرد که آقا به ایشان اجازه سخنرانی بدهند! امّا پدر مهربانمان با لبخندی پاسخی دادند که در همین فیلمی که برای دانلود گذاشتم مشاهده خواهید کرد! و بعد، از این بابت خیلی ابراز ناراحتی و عذرخواهی کردند و گفتند(نقل به مضمون می کنم. چون کلمه به کلمۀ آن سخنان دلنشین در خاطرم نمانده):«دوست ندارم شما فرزندانم را ناراحت کنم. امّا شما هم وقت را در نظر بگیرید.» سپس باز هم عذرخواهی کردند.(اینها نشان از روابط گرم و صمیمانه ای است که بین رهبر یک امّت با فرزندانش جاری است)

بالاخره نوبت به امام خامنه ای رسید و ایشان پدرانه با ما سخن گفتند و ما را راهنمایی کردند.(چقدر دلم برایش تنگ شده. برای صدای دلنشین و رخ ماهش دلتنگم.)

یکی از ویژگی های بارز مولا این است که ایشان به راحتی با هر قشری مثل خودشان برخورد می کند. در جمع دانشجویان، مثل یک پدر مهربان و دلسوز سخن می گویند. البتّه با ایشان مثل خود جوانان برخورد می کنند و شوخی می کنند و صمیمی برخورد می کنند. در جمع شاعران، یک شاعر توانا می شوند. در جمع عوام طوری سخن می گویند که قابل فهم همگان باشد و ... خلاصه در هر جمعی خودشان را به آن جمع نزدیک می کنند. این ویژگی فوق العاده عالی به جرأت می توانم بگویم مختصّ ایشان است. شخص دیگری نمیشناسم که اینگونه باشد. فقط امام اینگونه بودند و اکنون هم ایشان. البتّه آقای دکتر احمدی نژاد هم همینطور هستند. در جمع بچّه ها بچّه می شوند و در جمع دانشجویان، جوان و ... ولی نه در حدّ رهبر.

بگذریم. بعد از پایان سخنان گهربار رهبر، آماده شدیم برای اقامۀ نماز مغرب و عشاء به امامت ولی امر مسلمین، حضرت آیت الله العظمی، امام خامنه ای. این دلچسب ترین نمازی بود که در تمام عمرم خواندم. بعد از نماز به سمت سفره برای صرف افطار رفتیم. ما مجبور بودیم از وسط آقایان عبور کنیم و به طبقۀ بالا برویم. از سر سفره ای داشتیم عبور می کردیم که دیدیم آن سر سفره امام خامنه ای نشسته اند و به ما نگاه می کنند. هر کس به آن نقطه می رسید پاهایش قفل می شدند و توان حرکت از دست می دادند. هرکس به آنجا می رسید، پس از لحظه ای مکث با این جملۀ انتظامات رو به رو می شد:«خواهرم، پشت سرتو ببین چه ترافیکی درست شده. رد شید لطفاً!» امّا کی گوشش بدهکار این حرف بود؟! نمونه ش خود من...! لحظه ای که من در آن نقطه ایستاده بودم، از این حرکت(توقّف ما خانمها و حرص خوردن انتظامات) لبخندی روی لبان مولا نشست. همین برای من کافی بود. من هم لبخندی زدم و رد شدم.

بعد از صرف افطار به سمت منزل حرکت کردم. ولی باز هم جلوی در صحنه ای دیدم که خیلی ناراحتم کرد. خانمهایی را دیدم که جلوی در نشسته بودند و با حسرت به ما نگاه می کردند و اشک می ریختند. نه فقط جلوی درب ورودی خانمها، که همین قصّه جلوی درب ورودی آقایان هم در جریان بود. داشتم می آمدم که ناگهان شنیدم آقایی به دوستش می گفت:«کاش برادرتو می آوردی».

ـ کارت نداشتم.

ـ تو می آوردی، کارتش با من.

ـ چطوری؟

ـ ببین، من الآن شیش تا کارت اضافه دارم!

بعد فهمیدم فقط این آقا نبودند که احتکار کردند! خیلی حرصم درآمد. از شدّت عصبانیت کارد به من می زدند، خونم در نمی آمد. به یاد آن خانمها و آقایانی افتادم که در حسرت دیدار «آقا» جلوی در نشسته بودند و گریه می کردند. بگذریم.

وقتی به خانه برگشتم، داشتم دیوانه می شدم. آرزو می کردم کاش آن شب تمام شدنی نبود. هنوز ساعتی نگذشته، امّا چقدر دلتنگ مولایم هستم...

حالا هم همان احساس را دارم. با یادآوری این خاطرات، خیلی دلتنگ آقا شدم. یعنی می شود روزی برسد که...

*****خالی نباشد جای این نوشتۀ زیبای سیّد شهیدانِ اهلِ قلم، شهید سیّد مرتضی آوینی:

عزیزِ ما، ای وصیّ امام عشق!

آنان كه معنای «ولایت» را نمی‌دانند، در كار ما سخت درمانده‌اند؛ امّا شما خوب می‌دانید كه سرچشمۀ این تسلیم و اطاعت در كجاست.

خودتان خوب می‌دانید كه چقدر شما را دوست می‌داریم و چقدر دلمان می‌خواست آن روز كه به دیدار شما آمدیم، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم.

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست.

سر ما و قدمتان كه وصیّ امام عشق هستید و نایب امام زمان(ع)*****

 

کاش انتظار دیدار منجی موعود، حضرت مهدی(عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) هم به زودی به پایان برسد. ولی ترسم از آن است که آن روز من نباشم.

الّلهمّ عجّل لولیّک الفرج.

برای تعجیل در فرج امام زمان و سلامتی رهبر عزیزمان امام خامنه ای صلوات.

 

آلبوم تصاویر دیدار دانشجویان با رهبر در سال 87

دانلود فیلم حاشیه هایی از این دیدار



از وبلاگ : بصیر شدن




طبقه بندی: امام خامنه ای،  بسیج،  مناسبت ها،  دل نوشت،  عکس،  کلیپ، 
برچسب ها: دیدار امام خامنه ای با دانشجویان، ماه رمضان،